تبلیغات
داستانک های مداد سیاه
داستانک های مداد سیاه
داستانک های ایرانی و خارجی...داستان کوتاه ایرانی و خارجی..داستان کوتاه..داستانک..داستان عاشقانه.داستان طنز.داستان پندآمیز.داستان
اوکسین ادز معتبرترین و بزرگترین سیستم کسب درآمد وبمسترها

بازدید : مرتبه
تاریخ : 3 مهر 91
داغ کن - کلوب دات کام



مقیم لندن بود، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 پنس اضافه تر می دهد!

می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست پنس اضافه را برگردانم یا نه؟ آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست پنس را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ...
گذشت و به مقصد رسیدیم .

موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم . پرسیدم بابت چی ؟ گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم .

با خودم شرط کردم اگر بیست پنس را پس دادید بیایم .
فردا خدمت می رسم!

تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد .
من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست پنس می فروختم!!
.



طبقه بندی: داستان های کوتاه ،  داستان های کوتاه پند آمیز، 
برچسب ها: داستانک ایرانی، داستانک خارجی، داستان های کوتاه پندآمیز، داستان های کوتاه عاشقانه، مداد سیاه، داستان های کوتاه فلسفی، داستان های کوتاه طنز، داستان های روانشناسی، داستان های کوتاه مستند، مقالات روانشناسی، شعر نو، نویسندگان ایرانی و خارجی، داستانک خارجی کوتاه، داستانک ایرانی کوتاه، نویسندگان فارسی، داستان های کوتاه فارسی، نوشته های برگزیده جهان، جدیدترین داستانک ها، داستان، داستان کوتاه جدید، داستان کوتاه خارجی جدید، داستان کوتاه ایرانی جدید، داستان های جدید، داستان های کوتاه کوتاه، قصه های ایرانی، قصه های زیبای ایرانی، قصه های خارجی، قصه، داستان و قصه،
ارسال توسط صابر م
بازدید : مرتبه
تاریخ : 21 شهریور 91
داغ کن - کلوب دات کام
جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پر گرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید. چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود. او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود. بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند.

دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید. بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و.... پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت.

میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد. این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت. آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد. میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت.

عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت. زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند. میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت. پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند. سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود. او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود.

دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند. او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید. موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت : "آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان". سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد.

میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود : من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم . هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت. بگذار جایزه پیدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد..

نظر یادت نره عزیزم .
.




طبقه بندی: داستان های کوتاه کوتاه،  داستان های کوتاه ، 
برچسب ها: داستانک ایرانی، داستانک خارجی، داستان های کوتاه پندآمیز، داستان های کوتاه عاشقانه، مداد سیاه، داستان های کوتاه فلسفی، داستان های کوتاه طنز، داستان های روانشناسی، داستان های کوتاه مستند، مقالات روانشناسی، شعر نو، نویسندگان ایرانی و خارجی، داستانک خارجی کوتاه، داستانک ایرانی کوتاه، نویسندگان فارسی، داستان های کوتاه فارسی، نوشته های برگزیده جهان، جدیدترین داستانک ها، داستان، داستان کوتاه جدید، داستان کوتاه خارجی جدید، داستان کوتاه ایرانی جدید، داستان های جدید، داستان های کوتاه کوتاه، قصه های ایرانی، قصه های زیبای ایرانی، قصه های خارجی، قصه، داستان و قصه،
ارسال توسط صابر م
بازدید : مرتبه
تاریخ : 21 شهریور 91
داغ کن - کلوب دات کام
مادرم همیشه از من می‌پرسید: مهمترین عضو بدنت چیست؟
طی سال‌های متمادی، با توجه به دیدگاه و شناختی که از دنیای پیرامونم کسب می‌کردم، پاسخی را حدس می‌زدم و با خودم فکر می‌کردم که باید پاسخ صحیح باشد
وقتی کوچکتر بودم، با خودم فکر کردم که صدا و اصوات برای ما انسان‌ها بسیار اهمیت دارند، بنابراین در پاسخ سوال مادرم می‌گفتم: مادر، گوش‌هایم
او گفت: نه، خیلی از مردم ناشنوا هستند. اما تو در این مورد باز هم فکر کن، چون من باز هم از تو سوال خواهم کرد
چندین سال سپری شد تا او بار دیگر سوالش را تکرار کند. من که بارها در این مورد فکر کرده بودم، به نظر خودم، پاسخ صحیح را در ذهن داشتم. برای همین، در پاسخش گفتم: مادر، قدرت بینایی برای هر انسانی بسیار اهمیت دارد. پس فکر می‌کنم چشم‌ها مهمترین عضو بدن هستند
او نگاهی به من انداخت و گفت: تو خیلی چیزها یاد گرفته‌ای، اما پاسخ صحیح این نیست، چرا که خیلی از آدم‌ها نابینا هستند.
من که مات و مبهوت مانده بودم، برای یافتن پاسخ صحیح به تکاپو افتادم
چند سال دیگر هم سپری شد. مادرم بارها و بارها این سوال را تکرار کرد و هر بار پس از شنیدن جوابم می‌گفت: نه، این نیست. اما تو با گذشت هر سال عاقلتر می‌شوی، پسرم.
سال قبل پدر بزرگم از دنیا رفت. همه غمگین و دل‌شکسته شدند
همه در غم از دست رفتنش گریستند، حتی پدرم گریه می‌کرد. من آن روز به خصوص را به یاد می‌آورم که برای دومین بار در زندگی‌ام، گریه پدرم را دیدم
وقتی نوبت آخرین وداع با پدر بزرگ رسید، مادرم نگاهی به من انداخت و پرسید: عزیزم، آیا تا به حال دریافته‌ای که مهمترین عضو بدن چیست؟
از طرح سوالی، آن هم در چنان لحظاتی، بهت زده شدم. همیشه با خودم فکر می‌کردم که این، یک بازی بین ما است. او سردرگمی را در چهره‌ام تشخیص داد و گفت: این سوال خیلی مهم است. پاسخ آن به تو نشان می‌دهد که آیا یک زندگی واقعی داشته‌ای یا نه
برای هر عضوی که قبلاً در پاسخ من گفتی، جواب دادم که غلط است و برایشان یک نمونه هم به عنوان دلیل آوردم
اما امروز، روزی است که لازم است این درس زندگی را بیاموزی
او نگاهی به من انداخت که تنها از عهده یک مادر بر می‌آید. من نیز به چشمان پر از اشکش چشم دوخته بودم. او گفت: عزیزم، مهمترین عضو بدنت، شانه‌هایت هستند
پرسیدم: به خاطر اینکه سرم را نگه می‌دارند؟
جواب داد: نه، از این جهت که تو می‌توانی سر یک دوست یا یک عزیز را، در حالی که او گریه می‌کند، روی آن نگه داری
عزیزم، گاهی اوقات در زندگی همه ما انسان‌ها، لحظاتی فرا می‌رسد که به شانه‌ای برای گریستن نیاز پیدا می‌کنیم. من دعا می‌کنم که تو به حد کافی عشق و دوستانی داشته باشی، که در وقت لازم، سرت را روی شانه‌هایشان بگذاری و گریه کنی
از آن به بعد، دانستم که مهمترین عضو بدن انسان، یک عضو خودخواه نیست. بلکه عضو دلسوزی برای خالی شدن دردهای دیگران بر روی خودش است

نکته: مردم گفته هایت را فراموش خواهند کرد، مردم اعمالت را فراموش خواهند کرد، اما آنها هرگز احساسی را که به واسطه تو به آن دست یافته‌اند، از یاد نخواهند برد ، خوب یا بد.


.نظر یادت نره عزیز



طبقه بندی: داستان های کوتاه ،  داستان های کوتاه پند آمیز، 
برچسب ها: داستانک ایرانی، داستانک خارجی، داستان های کوتاه پندآمیز، داستان های کوتاه عاشقانه، مداد سیاه، داستان های کوتاه فلسفی، داستان های کوتاه طنز، داستان های روانشناسی، داستان های کوتاه مستند، مقالات روانشناسی، شعر نو، نویسندگان ایرانی و خارجی، داستانک خارجی کوتاه، داستانک ایرانی کوتاه، نویسندگان فارسی، داستان های کوتاه فارسی، نوشته های برگزیده جهان، جدیدترین داستانک ها، داستان، داستان کوتاه جدید، داستان کوتاه خارجی جدید، داستان کوتاه ایرانی جدید، داستان های جدید، داستان های کوتاه کوتاه، قصه های ایرانی، قصه های زیبای ایرانی، قصه های خارجی، قصه، داستان و قصه،
ارسال توسط صابر م
(تعداد کل صفحات:138)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [...]  

آرشیو مطالب
نظر سنجی
کدوم رو بیشتر دوست داری ؟








صفحات جانبی
تبلیغات